17.8.06

فرشته‌ سوخته‌ اینبار تو بگو


فرشته سوخته
ديشب بی شک بدترين شب عمرم بود شبی که مرگ يک فرشته را با چشمان خود ديدم . شبی که خوبی مرد ! شب سياهی بود و باز هم سياهی! در مقابل چشمان بيمار من فرشته ای دست و پا می زد . پاک و معصوم ... مضطرب ...گريان و رنج کشيده! اسير در چنگال شيطان ... چهره معصوم و آه جگرسوز او هر لحظه درونم را می سوزد. آری کاش همان شب مرده بودم! تن نهيف فرشته . غرق در خون قربانی خودخواهی جامعه ما شده بود... چه می توانستم بکنم! بخدا سوگند هر آنچه در توانم بود برای نجاتش انجام دادم. اما فرشته کوچک سوخت!مرد! و من قبل از او شکستم! سوختم! و سر افکنده شدم! و شيطان مستانه قهقهه سر داد ! از فرط گرسنگی از خواب پريدم ! و چه خوابی بود ! کابوس ! اما وقتی اتاق را نگريستم اتاق مملو از بال و پر سوخته فرشته کوچک بود !
ای فرشته سوخته . باور کن که من سعی خودم رو برای نجاتت کردم و اکنون وقت آن است که سر بر زمين بگذارم و بميرم! مرا ببخش
!
اينبار تو بگو
بگو ای يار بگو !بگو دلدار بگو! بگو از دلهای شکسته! از يه دنيا غم! بگو از يه دنيا حرف که نمی شه زد ...بگو از رازهای نهان !!! از داستان مهر و وفا !!! از تن رنجور و خسته من! از يه دنيا سکوت با معنا.از دلتنگی ها.از زمين و کوچکی آن.از مردم و فراموشی .از شب و گم شدن در آن. آمدن و رفتن ها.از سادگی ها.از راه راه بودن ها.از فريب و نفرين ها...از خنده های کودکی که مادرشو پيدا کرده...از گريه های مادری که بچه شو گم کرده...از گل لاله پرپر شده ... و از يه دنيا ادعای تو خالی...و از عشق پريشان من...و از اينکه اين زندگی با همه هوس ها . ارزش راه راه بودن رو نداره. و... از انتهای شب...
و بگو از از خنده های ساختگيم . که برای شادی دل توست

0 Comments:

Post a Comment

<< Home